
شش سال پیش، فردی در درمانگاه پوست بیمارستان بقیهالله تهران نزدم آمد. صدایش گرفته بود؛ صدای تنفس (خس خس) و سرفههایش حکایت از دردهای سالیان متمادی داشت. میدانستم کیست و چه خواهد گفت، چون بسیاری از آنها را در سردشت، بانه، مریوان و شهرهای استانهای غرب کشور دیده و شبها و روزهای بسیاری را با آنان گذرانده بودم. چنین گفت: آقای دکتر عمادی خیلی دنبالت گشتم. میگن شما از مشکلات پوستی جانبازان شیمیایی اطلاعات زیادی دارید. دوستانم در شهر ری (فلانی و فلانی) گفتند، بیام پیش شما خوبه. خدا را شکر که پیدات کردم. من هم بیدرنگ گفتم: خدا را شکر که من شما را پیدا کردم. بعد حال و احوال گفت: ۴ /۱/ ۶۷ در عملیات والفجر ۸ در منطقه شیخ صالح ساعت ۱۰ صبح هواپ...
ادامه مطلب