منظور تراديشناليستu202bها از "تراديشن" (سنت) آن چيزي نيست که در عرف زبان فارسي يا در مباحث جامعه شناسي و توسعه از"سنت"ميu202bفهميم. گنون به اين برداشت ساده از مفهوم "سنت" در انديشه خود معترض است. از منظر گنون،"سنت" حقايق يا اصولي است که «در معنايي وسيع از مبدأ الهي جاري شده و خارج از محبس زمان و مکان، تجليات گوناگون نظير اديان، هنر و مانند آن يافته است.» و «ذات قدسي از آن حيث که ذات قدسي است، مبدأ "سنت" است و به خوني مي ماند که در شريان هاي سنت ساري و جاري است. سنت حضور ذات قدسي را در تمام نقاط جهان هستي گسترش مي دهد و تمدني مي آفريند که ذات قدسي حضوري فراگير در آن دارد.» [32]گنون حتي فلسفه را نيز "سنت" نمي داند به اين دليل که «در مرتبه راسيونل [عقلاني] و اساساً دنيوي است.» [33]
بنابراين،ترادیشنالیستهابا ارائه مفهوم "سنت" يک منظومه فکري ارائه مي دهند که با معناي متعارف "سنت" تفاوت دارد.اين جريان فکري را گاه "گنونu202bگرايي" [34] مي نامند ولي خود آنان ترجيح مي دهند خويشتن را "تراديشناليست" بنامند.
ويتال پري، از پيروان فريتيوف شوان (تراديشناليستu202bهاي شواني)، که با او آشنا خواهيم شد، "سنت" را اين گونه تعريف کرده است:
u202b«سنت تداوم وحي است. انتقال متصل اصول، علوم و قوانين جهانu202bشناختيو معنوي برآمده از دين وحياني، از طريق نسل هاي بیشمار است: [در سنت] هيچ امري فروگذار نشده است، ازپایه ریزینظام هاياجتماعي و موازين رفتار تا احکام و قواعدي که به کنترل و تنظيم هنرها و طرح ها و نحوه تزيين و پوشيدن لباس مربوط می شود؛ سنت دربردارنده علوم رياضي، فيزيکي، پزشکي و روانu202bشناختي و افزون بر آن مشتمل بر علومي است که از حرکتهاي فلکي گرفته ميشوند. آنچه که آن را کاملاً در مقابل علم مدرن ما، که اساساً نظامي بسته مي باشد، قرار ميدهد اين است که سنت همه چيز را به مراحل بالاتر هستي و در نهايت به اصول غايي، که مسائلي کاملاً ناشناخته براي بشر جديد هستند، ارجاع مي دهد.»[35]
در انديشه سنتu202bگرايان،حکمت خالده (جاودان خرد)[36] ودين خالده[37]مفاهيم بنيادين است. به اين نگرش، که به جاودانگي حکمت و جوهر ديني ازلي و ابدي قائل است،پرنياليسم[38] مي گويند. در زبان فارسي معادل هاي چون "پايدارگرايي" و "پاياگرايي" و "خالدهu202bگرايي" را براي پرنياليسم به کار برده اند. پرنياليسم گذشتهu202bگرايي نيست؛ آيندهu202bگرايي نيز هست. "پرنيال" حکمتي است که در زمان و مکان جاري و ساري است و از آغاز تا پايان امتداد دارد. خندق آبادي، دبير مجموعه "حکمت جاويدان"، پرنياليسم را اين گونه توضيح داده است:
«اين جريان که در آمريکا بيش تر بهسنت گراييو در فرانسه بهحکمت جاويدانمعروف است، شامل افرادي مي شود که معتقدند "ما سخناني حکمي داريم که از آغاز تاريخ بشريت بوده و مي توان آن ها را ديني به معناي وحياني کلمه در نظر گرفت که پس از اين نيز وجود خواهند داشت." اين افراد موضوعات ديگر را نسبت به نزديک يا دور بودن به اين انديشه مي سنجند. يعني از نظر آن ها ما چيزي از خودمان نداريم و اصلاً نمي توانيم داشته باشيم. اين که ما چيز جديدي بگوييم، مبناي مدرن دارد و يک آدم سنتي هرگز چنين چيزي نمي گويد. يک سنت گرا هميشه به چيزهايي غير بشري قائل است که به صورت هاي مختلفي ظهور کردهاند. سنت گرايان کاملاً با ابداع مخالفu202bاند. در عالم سنت گرايي هميشه روابط استاد- شاگردي وجود داشته. آن ها به ابداع قائل نيستند بلکه از کشف سخن مي گويند. اين جريان در قرن نوزدهم با گنون شروع شد.گنون بيش تر در زمينه هاي فلسفي و در درگيري باجريانات مختلف معنويت گرادر فرانسه مثلجريانات تئوسوفي يا فراماسونريو... مباحث خود را مطرح کرد.
پس از گنون، کوماراسوامي در زمينه هنر سنت گرايان تحقيق و سپس شووان در زمينه دين شناسي کار کرد. بعد از آن ها هم بورکهارت، لينگز، سيد حسين نصر و... در اين حوزه فعاليت کرده اند.از ديگر ايرانياني که در اين زمينه فعال اند مي توان دکتر محمود بينا مطلق، دکتر غلامرضا اعواني، دکتر هادي شريفي و دکتر بابک عاليخاني را نام برد.»
خندق آبادي در پاسخ به اين پرسش کهچرا اين افراد از واژه سنت استفاده مي کنند نه دين، گفت:
«چون مباحث آن ها هم شامل دين مي شود و مهم ترين اديان دنيا را در بر ميگيرد مانند دين اسلام، مسيحيت، بودا، هندو... و هم شامل سنت هاي افلاطوني و هرمسي است.آن ها به حقايقي قائل اند که منشأ غير بشري دارند و در ادوار مختلف تاريخ بشر ظهور و بروز متفاوتي داشته اند و گاه کمرنگ تر و گاه پررنگ تر بوده اند. آن ها به نوعي تکثرگرايي ديني خاصي قائل اند و براي توجيه سخنان خود مثل صوفيه از باطن اديان سخن مي گويند، يعني از مبادي و مباني مشترکي که در باطن اديان وجود دارد، هرچند در شريعت و ظاهر با هم اختلاف دارند. بنابراين سنت گرايان نظريه تکثرگرايي خاصي دارند که همه اديان مهم را معتبر مي داند.
مهم ترين نظريه سنت گرايان وحدت متعالي اديان است که در کتاب شووان آمده است.مارتين لينگز مثال معروفي دارد، او مي گويد افراد در اديان مختلف مثل آدم هايي اند که پاي کوه ايستاده اند و هرچه بالاتر مي روند به هم نزديک تر مي شوند تا در نوک کوه به هم مي رسند. در واقع نقطه پائینکوه حکم شريعت و بالاي کوه حکم باطن اديان را دارد و مسيري هم که طي مي شود طريقت آن است.افراد بايد در يک مسير و سنت مشخصي قرار داشته باشند و نمي توان گفت من کمي از اسلام و کمي از مسيحيت را انتخاب مي کنم.بايد در يک مسير باشند و بیشتردر آن عميق شوند تا به نقطه مشترک برسند.در نتيجه سنت گرايان هيچ اصراري به تغيير دين ندارند. سنت گرايان در اديان عميق مي شوند نه اين که از اديان فرا بروند.اين فرارفتن بيش تر با جريان هاي معنويت گراي مدرن هم خوان است و سنت گرايان با چنين چيزهايي به طور شديد مخالفu202bاند. يک سنت گراي مسلمان هميشه مسلمان باقي مي ماند و به شريعت قائل است اما عميق تر مي شود و هرگز مثلاً يک مسيحي را نفي نمي کند. اين يکي از ويژگي هاي اين جريان است که سنت هاي اصيل ديگر را انکار نمي کنند...
سنت گرايان به شريعت اديان به عنوان يک ابزار نگاه مي کنند.سنت گرايان هرگز در اصول اجتهاد جدّي نمي کنند، در حالي که بعضي از جريانات روشنفکر يا نوگرا اين کار را مي کنند و سنت گرايان بطور کامل با اين ها مخالفu202bاند. سنت گرايان بعضي از تفاسير رايج مثلاً تثليث را نمي پذيرند و تفسيري را از آن ارائه مي کنند که با آموزه هاي باطني شان هماهنگ باشد.يعني سنت گرايان تفسيرهاي خودشان را بر مباني سنتي بنا مي کنندو با مباني مدرن مخالفu202bاند و از ورود به بازي مدرن اجتناب مي کنند....آن ها قائل به سنت جاويدان، وحدت متعالي اديان و بعد باطني اند. مبناي سنت گرايان به مبناي عرفان بسيار نزديک است. بسياري از سخنان آن ها با توجه به شرايط روز کاملاً عارفانه است. البته،چند موضوع وجود دارد که آن ها را از عرفا جدا مي کند؛ يکي از آن ها توجه به اديان ديگر است. مثلاً مباحث اسلامي را با اصطلاحات هندي بيان مي کنند چون کاملاً آن را معتبر مي دانند. البته به تفاوت دو فضا توجه دارند اما نقاط اشتراک را هم در نظر مي گيرند...» [39]
چنان کهخواهيم ديد، در انديشه شوان و پيروانشخالدهu202bگراييگنوني، که در نهايت در اسلام تجلي مي يافت، بهيونيورساليسم[40]فرا- اسلاميبدل مي شود. منظور از يونيورساليسم (جامعu202bگرايي) تلاش براي ايجاد عقايد و مناسکي است که جامع همه اديان باشد.
مي گويند شوان از همان آغاز اسلام را تنها ابزاري براي نيل به غايت، يعني "حکمت خالده" (خرد جاودان) يا "دين خالده"، مي دانست. او در همان اوائل کارش نوشت که "دين خالده" را فراتر از «قوانين مقدس» اديان مرسوم مي داند و خود را «در قالب هايي» که برايش «اعتبار ندارند محصور نمي کند.»
يونيورساليسم شوان، بويژه در سال هاي پاياني عمرش، پس از مهاجرت به آمريکا، به پيدايش عقايد و مناسکي انجاميد که در زبان انگليسي با واژهCultبيان مي شود. اين مفهوم باSectمتفاوت است. "سکت" به گروهي کوچک اطلاق مي شود که به دين معين تعلق دارند ولي عقايد يا مناسک خاصي دارند که آن ها را از قاطبه پيروان آن دين متمايز مي کند. ولي "کالت" گروه کوچکي است که، معمولاً با تعصب، از عقايد ديني خاص خود پيروي مي کنند که جزو اديان رايج نيست.[41]
بدينسان، مريميه شوان، که رسماً مدعي بوده و هست که تنها يک طريقت صوفي است، به "فرقه" و سرانجام به آئيني جديد بدل شد که در کلني شوانيu202bها در بلومينگتن آمريکا خود را "پرايماردياليست" (نخستينu202bگرا) مي خوانند.
اعتقادات "جامع" و "فرا- اسلامي" شوان را در اين نوشته مايکل فيتزجرالد، از گردانندگان کلني بلومينگتن، به روشني مي توان ديد. او در زندگينامه شوان مي نويسد:
«اجراي برخي نسخه هاي ديني بايد بايد با تماميت تمدن سنتي منطبق باشد. لذا،اصرار بر اجراي برخي نسخه هاي ظاهري، به دليل اوضاع نامعمول جهان مدرن، اين خطر را در بردارد که نيت اصلي دين را مخدوش کند و اين نسخه ها به جاي اين که به تقويت حيات معنوي دروني بينجامد به مانعي در راه آن بدل شود.» [42]
گنون انساني پردغدغه، صادق و جستجوگر بود که در فضاي بحران سياسي و اقتصادي و فرهنگي جهان غرب در اوائل سده بيستم ميلادي، سال هاي پرتنش جنگ جهاني اوّل و پس از آن، راه معنويت را براي نجات بشريت جستجو ميکرد. در سال هاي فوق، به دليل بحران گسترده و عميق و کم سابقه فوق، جنبش هاي کمونيستي و سوسياليستي اوج گرفته و در روسيه به انقلاب 1917، فروپاشي نظام تزاري و تأسيس حکومت بلشويکي، انجاميده بود.
جنگ اوّل جهاني ده ميليون کشته و بيست ميليون معلول جنگي برجاي گذارد و ورشکستگي صنايع و کشاورزي و تنگدستي بيش تر مردم تهيدست اروپا را در پي داشت. اين عوامل رشد حرکت هاي انقلابي را پديد آورد و در محافل حاکمه غرب وحشت جدّي از خطر سلطه بلشويسم ايجاد کرد. در سال 1918 در کشور مقتدري چون آلمان شورشهاي وسيعي رخ داد که به انقراض نظام سلطنتي و استقرار جمهوري انجاميد. ناآرامي در آلمان تا 1923 ادامه داشت و چند شورش خونين و گسترده را سبب شد. در سال 1919 در مجارستان سوسياليستها به قدرت رسيدند و تحت تأثير بلشويکهاي روسيه تأسيس "جمهوري شوروي"را اعلام کردند. اين جمهوري پس از 133 روز مقاومت به دست نيروهاي نظامي قدرتهاي غربي سرکوب شد. در سالهاي 1918-1920 حرکتهاي کارگري و انقلابي در فرانسه و ايتاليا نيز در اوج بود. در بريتانيا، بزرگترين قدرت دنياي آن روز، وضع بهتر نبود: در سه سال نخست پس از پايان جنگ جهاني (1919-1921) به ترتيب 000/ 591 /2 ، 000/ 932 /1 و 000/ 800/ 1 کارگر انگليسي در اعتصاب بودند. حزب نوپديد کارگر، که در آن زمان در جناح چپ سياست بريتانيا قرار داشت و از حمايت کارگران برخوردار بود، روز به روز اقتدار بيش تر مي يافت و حتي کار به جايي رسيد که در 2 فوريه 1920 دولت لويد جرج کنفرانسي با شرکت وزراي کابينه براي بررسي امکانات نظامي موجود در بريتانيا به منظور سرکوب انقلاب داخلي تشکيل داد. سرانجام به علت فشار کارگران و طبقات متوسط و پائين مردم بريتانيا در 23 ژانويه سال 1924 دولت رمزي مکدونالد، با گرايشهاي سوسياليستي، به قدرت رسيد و قريب به 9 ماه در قدرت ماند. اين نخستين بار در تاريخ بريتانيا بود که دولتي سوسياليستي رأي اکثريت مردم را به دست مي آورد. حتي ايالات متحده آمريکا، که فاتح اصلي جنگ بود و در اين دوران کشورهاي اروپايي را با 200/ 7 ميليارد دلار بدهي به وام دار خود بدل کرده بود، از بحران در امان نماند و در سال 1919 شاهدبزرگu202bتريناعتصاب کارگري تاريخ خود تا آن زمان بود که بيش از چهار ميليون نفر را در بر گرفت.
در اين فضا، انديشمنداني چوناسوالد اشپنگلر[43]آلماني وآرنولد توين بي[44] انگليسي ورنه گنونفرانسوي و برخي متفکران ديگر غربي از "انحطاط غرب" و فروپاشي "تمدن غربي" سخن مي گفتند. کتاب دو جلدي و تأثيرگذارانحطاط غرباشپنگلر در سال هاي 1918 و 1922 منتشر شد. اشپنگلر بعداً، در سال 1931، کتابانسان و تکنيکرا منتشر کرد که در آن درباره مخاطرات تکنولوژي و صنعتي کردن براي فرهنگ بشري سخن گفته بود. رويکرد همu202bدلانه انديشمندان غربي به "شرق" و به تمدن اسلامي در آن سال ها نيز به گنون منحصر نبود. براي مثال، آرنولد توين بي، مورخ نامدار انگليسي، در سپتامبر 1921 طرح تدوين کتاب گران سنگ خود را درباره تاريخ تمدن پي ريخت و چهل سال پسين زندگي اش مصروف تدوين و نشر اين کتاب، در 12 جلد و با نامبررسي تاريخ، شد. رويکرد توين بي به شرق و به اسلام همu202bدلانه بود.معهذا، اين گنون بود که به دريافتي "اسلامي" از اسلام رسيد و زندگي خود را وقف اين اعتقاد کرد.
راهي که گنون پيمود دشوار و پرفراز و نشيب بود. او که به دنبال دريافتي معنوي از هستي بود، در 20 سالگي، در سال 1906، بهتئوسوفيسمپيوست؛ جرياني که در فضاي آن زمان غرب رنگ و بوي عرفان شرقي مي داد و به اين دليل براي جوانان سرخورده از مصائب زمانه و جوياي معنويت جاذبه داشت.
واژه تئوسوفيسم را در فارسي گاه با معادل هايي کلي چون"حکمت الهي"و"عرفان"عرضه مي کنند که موجب خطاهاي جدّي مي شود.تئوسوفيسم "عرفان" نيست هر چند مدعي نوع خاصي از "عرفان" است.
تئوسوفيسم نام يک جريان فکري و سازماني است با پيوندها و مناسک ماسوني کهکلنل هنري الکات[45] وهلنا بلاواتسکي[46] در سال 1875، با تأسيس"انجمن جهاني تئوسوفي"،در نيويورک بنيان نهادند. در سال 1879 مرکز انجمن به بمبئي انتقال يافت و پس از خريد املاک وسيعي در آديار، در حومه شهر مدرس هند، مرکز انجمن را بطور دائم به اين محل منتقل کردند. [47] منطقه فوق امروزه يکي از محلات مدرس است و "بزانت نگر" [48] ناميده مي شود. پس از الکات و بلاواتسکي، زني بنامآني بزانت[49]رهبري تئوسوفيسم را به دست گرفت. کلنل الکات آمريکايي بود و بعنوان نماينده ويژه راترفورد هايس، [50] نوزدهمين رئيسu202bجمهور ايالات متحده آمريکا، در هند فعاليت مي کرد. مادام بلاواتسکي مهاجر از روسيه بود و معروف به توانايي در علوم خفيه. آني بزانت انگليسي و از خاندان وود بود که از ديرباز در تکاپوهاي استعماري فعال بودند.
تئوسوفيسم تأثيرات بزرگ فکري بر جاي نهاد که هنوز پابرجاست. ظهورآريايي گراييدر اروپاي غربي و سپسنازيسماز پيامدهاي تئوسوفيسم بود به دليل جايگاهي که تئوسوفيستu202bها براي "نژاد آريايي" در "تمدن سازي" قائل شدند و اين ايده را به شکل گسترده تبليغ کردند. [51] سهم تئوسوفيسم در پيدايش نازيسم تا بدانجاست که نشان "صليب شکسته"، که در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم، البته در ترکيب با نماد "ستاره داوود"، بعنوان آرم انجمن جهاني تئوسوفي به کار مي رفت، عيناً به آرم حزب نازي بدل شد. [52]

آرم انجمن جهاني تئوسوفي
برچسب:
نویسنده: وب نگار